
براي رسيدن به تو سوگندهانوشتم برروي گلبرگهاي
زيباي گل شقايق وحال براي رسيدن به جدايي
اشكم راباياد تو ميريزم وعشقم را باياد
شقايق پرپر ميكنم تا فراموش
كنم لحظه هاي باتو بودن را
|
ساخت کد موزیک
|
دلشكسته
به نام کلام دروغین عشق چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم. نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ،
برایتو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکرد ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد يادروزهاي شكستنم را فراموش كنم خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من ! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد . نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست. هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت. بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم. انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم روی کاغذ خیس نمی نویسد. خواستم بنویسم که عشقت تنها هوس بود وبس خواستم فريادبغضم رو به گوش قلبت برسانم خواستم فرياد بزنم خیلی بی وفایی. نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه بیستم تیر 1391 | 15:20 | + | موضوع: |
![]() ![]() خیلی وقت بودکه دیگه نمی نوشتم اما امشب بغضم باعث شدبنویسم. خیلی وقته جاموندم از تقدیر.خیلی وقته دستای سردم خسته وتنهان. خیلی وقته که ساکتم. خیلی وقته بغض دارم از دلای سنگی آدما. از بی رحمی هاشون.ازاینکه چرا آخراون همه محبت که در حق هرکی کردم نمک خوردن ونمکدون شکستن بود.یه دردای بزرگی توسینمه که داره خفم میکنه .باورم نمیشه از کسایی که حتی تو خوابمم باورم نمی شداینجوری زخم بخورمووقتی پربغضم حتی بغض صدامو متوجه نشن.
نمی دونم چرا خدااینقدر ساکته...امااینو میدونم هیچ کارخدا بدون حکمت نیست وصبر احترام به حکمت خداست وخدا جواب این احترامو میده..... .این جمله رو اینقدرگفتم که دیگه همه میگن دیگه تاکی؟!چقدرصبر میکنی!اما من هنوزم اینو میگمو اونا میگن پس چرا خدا جواب احترامت رو نمیده....
خدایاهنوزم باورت دارم اگه بدتر از اینم بشم باورت دارم.خدایا باورت دارم که صدای دل شکستمو میشنوی باورت دارم چوبت بی صداست خدایا بغض دلم فقط برای تویه خدایا......... .دیشب یه لحظه بعد از سکوته شکستن دلم یه لحظه ناشکری کردمو به زمین وزمان گله کردم اما خدایا تو که
ازته دلم خبر داری....... خدایا کمکم کن خم شدم نذار بشکنم...نذار... خدایا دلم گرفته!به دنبال آشیانه میرم!آشیانه من کجاست! دله من خسته وتنهاااااااااااااااااااست خدایا هیچکس صدای فریادمنو نمی شنوه.خدایا دارم میشکنم از دردوغصه....
وای خدااااااااااااا...وای.... با اینکه دلم از دست کسایی شکسته که باورم نمیشه.از دست اونایی که عاشقانه دوسشون داشتم آره هنوزم مینویسم دارم مینویسم با اشک چشمام برای خدای خودم..........
من واستون توی تمامه لحظه ها زجر کشیدم.گریه سهمه من بود وخنده سهمه شماها.اما من راضی بودم شما آروم باشید من خودم یه روزی آروم میشم اما........ چقدر بچه بودم هرکاری کردم از روی دله سادم بود.خدا دید واستون چیکارا کردم.پس همین بسه. اینکه نصیب من از اون حرفها بغض بود واشک............
اصلانفهمیدیدچه شبایی تاصبح واسه آرامشوخوشبختیتون خداروصدازدمو ضجه زدم.اماحسرت میخورم حسرت همه چی رو.حسرت تک تک ثانیه هایی که .و سر حرفاتون زجر میکشیدم اما نمیفهمیدین
.فقط دلم شکسته دلم برا خودم میسوزه. شاید کسی دارد خفه می شودپشت سنگینی یک بغض با همه بغضام.باهمه اون دله شکسته ای که نمی دونم تیکه هاشو از زیر پای کدوماتون بردارم.کاش همه این روزا خواب باشه.اما نه من بیدارم ....بیداره...بیدار...
خدایا کمکم کن....خودت جواب این سکوت واشکا رو بده خدااااااااا.......... نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | 22:18 | + | موضوع: |
![]() زمانی بود که در دلم نشستی ، با تمام وجود دلم را شکستی،رفتی و آن روزها گذشت ، نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من ، یادم می آید لحظه رفتنت گفتی دیگر نه تو نه من! نمیخواهم بازگردم به گذشته ، باز هم مثل گذشته تکرار میکنم که گذشته ها گذشته اما شاخه ای که شکسته ، دیگر نشکفته…. دلی که شکسته دیگر به هیچ دلی ننشسته… چه دلتنگی هایی کشیدم ، چه تلخی هایی چشیدم ، هر چه میرفتم ، نمیرسیدم، هر چه نگاه میکردم ،نمیدیدم با آن حالی که داشتم ، اگر در حال خودم نیز نبودم باز هم میفهمیدم چه دردی در دل دارم…
شبهایم روز نمیشد، هر کاری میکردم دلم آرام نمیشد ، این دل خوش خیال هم بی خیال تو نمیشد! به این خیال بود که شاید دوباره بیایی ، شاید خبری از آن بگیری…
نمیگویم به تو این رسمش نبود ، شاید رسم تو دلشکستن بود ، نمیگویم که چرا رفتی ، شاید رفتنت پایان غم انگیز این قصه بود ، نمیگویم که چرا به دروغ گفتی عاشقم هستی ، شاید عشق از نگاه تو،به معنای بی وفایی بود! نمیخواهم به گذشته بازگردم و چشمهایم را تر کنم ، زیرا دوباره باید با یادت روزهایم را با غصه سر کنم.. نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه بیستم آذر 1391 | 19:56 | + | موضوع: |
![]()
نوشته شده توسط : غزل | چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 19:56 | + | موضوع: |
نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 18:25 | + | موضوع: |
![]()
نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 18:15 | + | موضوع: |
دارم با نبودنـَتـــ كنار مے آیـَم
نوشته شده توسط : غزل | جمعه بیست و یکم مهر 1391 | 12:8 | + | موضوع: |
![]() مدام گفتی خیالت تخت من وفادارم و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری...
خوش به حالش که وقتی در آغوشت آرام گرفت به اومیگویی قبل تر از تو هیچ کس نبود در افکارم
نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 19:58 | + | موضوع: |
![]()
نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 19:45 | + | موضوع: |
قلبم رابازيچه كردي
نوشته شده توسط : غزل | چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 | 14:52 | + | موضوع: |
يادت باشد
یادت باشد که مرا آرزو به دل گذاشتی ، مرا در حسرت همه چیز گذاشتی… یادت باشد که مرا بدجور به انتظار گذاشتی، ، دلم خشک خشک تشنه ی قطره ای محبت شده یادت باشد که پا گذاشتی بر روی همه چیز ، فکر کنم دیگر دلت در فکر و خیال من نیست یادت باشد که یادم نرفته حرفهایت ، آن همه قول و قرار های عاشقانه نیز که جای خودش ، بماند! یادت باشد آن روز ، همان دیروز ، گفتی تا امروز مال هم میمانیم ، همدیگر را تنها نمیگذاریم ، چه خوش خیال بودم ، فکر فردا نبودم ، دیروز را میدیدم که عاشقانه با منی ، نمیدانستم روزی از دلم ، دل میکنی یادت باشد که نرفته از یادم گذشته ها را ، کارم شده فکر کردن و افسوس خوردن ، خیلی سخت است در خیلی سخت است غنچه عشق در قلبت بشکفد و همان لحظه پر پر شود ، لحظه پژمرده شدنش را با چشمهای خودت ببینی و بفهمی آن گل مال تو نبوده ، با هوای قلب تو سازگار نبوده…. یادت باشد که دلخوشی هایت مرا به اوج برد ، یادت نرود که مرا با دستهای خودت رها کردی به جایی که یادت باشد همه چیز را ، یادت باشد که یادم نرفته بی وفایی هایت ، میدانستم شاید روزی قلبت با دلم راه نیاید… نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 18:10 | + | موضوع: |
چگونه ميگذرد؟
حالا حرفهايمان بماند براي بعد........ دلخوری هـــــــايمـــــــان
دلتنگي هايمان وتمام اشكهاي من...
با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد کــــــه بامن نمي گذشت. . . ؟ نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 12:5 | + | موضوع: |
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن
نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:32 | + | موضوع: |
فراموشت كردم عشق دروغ
راه خودت را برو ، کاری به کار دلم نداشته باش بیش از این مرا خسته نکن ، مرا بازیچه آن قلب نامهربانت نکن دیگه طاقت ندارم ، صبرم تمام شده و دیگر نای اشک ریختن ندارم
ماندم و باور نکردی ، ماندی و در حقم بی محبتی کردی ، رفتی و شکستم را از جا کندی و راحتم کردی…. نه خودت را میخواهم ، نه خاطره هایت را ، برو که عشقت را گذاشتم زیر پا
گرچه هنوز برای دلم عزیزی ، گرچه گهگاهی هوس بودنت را میکنم ، به سراغم نیا که دوباره دلم را نفرین میکنم راه خودت را برو ، بی خیال من شو ، نه قلبم به درد تو میخورد نه احساسم ،اگر بازی را شروع کنم دوباره میبازم
دیگر عشقت برایم رنگ و رویی ندارد ، آغوشت را باز نکن که جز هوس لذتی ندارد… را فدا کردم در این راه
راهی که مال من نبود راهي كه توبراي هوس امدي ومن براي عشق، اگر هم خودم خواستم ، جنس تو از عشق نبود ، اگر عاشقت شدم اشتباه از قلب ساده ام بود…
بعد از اینهمه بی وفایی هایت ، دیگر به دنبال چه هستی ، با چه زبانی بگویم ، تو قلب ودل من رو شكستي ، ديگرهمان نیستی که دلم را آرام کنی ، نیستی که در هوای سرد دلتنگی ها مرا گرم کنی.. نه دیگر بودنت را نمیخواهم نه عشق پرهوست را نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:32 | + | موضوع: |
![]() ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست. ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست ببار که دلم گرفته است ، چشمهایم از اشک ریختن خسته است. ![]() ببار ای باران ، که سکوت این لحظه ها با صدای تو و صدای گریه هایم شکسته شود، دلم از غصه ها خالی شود و لحظه هایم مثل همیشه بارانی شود. ببار ای باران ، آمدن تو مرا آرام میکند ، قطره های تو مرا از چشمان غریبه ها پنهان میکند. چه آمد بر سرم که اینگونه پریشانم ، باور ندارم که اینگونه تنهایم . ![]() چه آمد بر سرم که اینک آرزوی کسی را دارم که با من قدم بزند در زیر قطره های باران، درد دل کند با من در این حال و هوای دلگیر آسمان. ببار ای باران که غم از دلم رفتنی نیست ، هوای سرد قلبم گرم شدنی نیست. ![]() راهم را گم کرده ام در کوچه پس کوچه های شهر در این شب بارانی ، کجا بروم، من که سرپناهی را جز تو ندارم ای باران ، در آغوش چه کسی آرام بگیرم من که هیچکس جز خدا را ندارم ای آسمان. ببار ای باران ، این آرامش ناخواسته ام را در زیر قطره های باوفایت از من نگیر ، بی وفا نباش ، ای باران با وفا تنها همین شب هوای مرا داشته باش .
نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه نهم مرداد 1391 | 13:9 | + | موضوع: |
عشق دلشكسته
به انـدازه ی تمــــامـ لحظه هـایی ![]() ![]() که به یاد من نیستی ![]() به اندازه ی تمــــام شبهایی که ![]() با حرف هایت آزرده ام کردی.. ![]() به اندازه ی تمــــام شبهای بارانی ام... ![]() نوشته شده توسط : غزل | یکشنبه هشتم مرداد 1391 | 10:21 | + | موضوع: |
عاشقت خواهم ماند ![]() عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی... دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم...
درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی... گوش خواهم داد بی هیچ سخنی...
در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی... در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی...
این گونه شاید احساساتم نمیرد؛ همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...
خیلی ها می روند تا ثابت کنند که تا همیشه، عاشقند... مينويسم به اميد اينكه روزي سخنان پنهان شده قلبم را بخواند... نوشته شده توسط : غزل | شنبه هفتم مرداد 1391 | 19:6 | + | موضوع: |
عشقت در قلبم ابدي خواهد ماند
به تو می اندیشم به تو و تندی طوفان نگاهت بر من به خود و عشق عمیقت در تن
به تو و خاطره ها که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟ به تو می اندیشم به تو که غرق در افکار خودی
من در اندیشه افکار توام قانعم بر نگه کوته تو هر زمان در پی دیدار توام… نوشته شده توسط : غزل | شنبه هفتم مرداد 1391 | 15:2 | + | موضوع: |
عشق رفته ام |
|