X
تبلیغات
دلشكسته عشق




ساخت کد موزیک




دلشكسته  

 

به نام کلام دروغین عشق

چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره

های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک

قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد

دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.

نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این

بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم

کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!

مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته

دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی

اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می

دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به

خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ،

برایتو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکرد ، همه به

من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات

روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی

میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد يادروزهاي شكستنم را فراموش كنم خیلی دلم

میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.

و این بود سرنوشت من ! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .

نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.

بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم  روی کاغذ خیس نمی نویسد.

خواستم بنویسم که  عشقت تنها هوس بود وبس خواستم فريادبغضم رو به گوش قلبت

برسانم خواستم فرياد بزنم خیلی بی وفایی.

نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه بیستم تیر 1391 | 15:20 | + | موضوع: |

 


خیلی وقت بودکه دیگه نمی نوشتم اما امشب بغضم باعث شدبنویسم.

خیلی وقته جاموندم از تقدیر.خیلی وقته دستای سردم خسته وتنهان.

خیلی وقته که ساکتم.

خیلی وقته بغض دارم از دلای سنگی آدما.


از بی رحمی هاشون.ازاینکه چرا آخراون همه محبت که در حق هرکی

کردم نمک خوردن ونمکدون شکستن بود.یه دردای بزرگی توسینمه که

داره خفم میکنه .باورم نمیشه از کسایی که حتی تو خوابمم باورم نمی

شداینجوری زخم بخورمووقتی پربغضم حتی بغض صدامو متوجه نشن.

نمی دونم چرا خدااینقدر ساکته...امااینو میدونم هیچ کارخدا بدون حکمت

نیست وصبر احترام به حکمت خداست وخدا جواب این احترامو میده.....

.این جمله رو اینقدرگفتم که دیگه همه میگن دیگه  تاکی؟!چقدرصبر

میکنی!اما من هنوزم اینو میگمو اونا میگن پس چرا خدا جواب احترامت رو

نمیده....

خدایاهنوزم باورت دارم اگه بدتر از اینم بشم باورت دارم.خدایا باورت دارم که

صدای دل شکستمو میشنوی باورت دارم چوبت بی صداست خدایا بغض

دلم فقط برای تویه خدایا.........

.دیشب یه لحظه بعد از سکوته شکستن دلم یه لحظه ناشکری کردمو به

زمین وزمان گله کردم اما خدایا تو که ازته دلم خبر داری.......

خدایا کمکم کن خم شدم نذار بشکنم...نذار...

خدایا دلم گرفته!به دنبال آشیانه میرم!آشیانه من کجاست!

دله من خسته وتنهاااااااااااااااااااست

خدایا هیچکس صدای فریادمنو نمی شنوه.خدایا دارم میشکنم از

دردوغصه....

وای خدااااااااااااا...وای....

با اینکه دلم از دست کسایی شکسته که باورم نمیشه.از دست اونایی

که عاشقانه دوسشون داشتم آره هنوزم مینویسم دارم مینویسم با اشک

چشمام برای خدای خودم..........

من واستون توی تمامه لحظه ها زجر کشیدم.گریه سهمه من بود وخنده

سهمه شماها.اما من راضی بودم شما آروم باشید من خودم یه روزی آروم

میشم اما........

چقدر بچه بودم هرکاری کردم از روی دله سادم بود.خدا دید واستون

چیکارا کردم.پس همین بسه. اینکه نصیب من از اون حرفها بغض بود

واشک............


اصلانفهمیدیدچه شبایی تاصبح واسه آرامشوخوشبختیتون خداروصدازدمو

ضجه زدم.اماحسرت میخورم حسرت همه چی رو.حسرت تک تک ثانیه

هایی که .و سر حرفاتون زجر میکشیدم اما نمیفهمیدین

.فقط دلم شکسته دلم برا خودم میسوزه.

شاید کسی دارد خفه می شودپشت سنگینی یک بغض

با همه بغضام.باهمه اون دله شکسته ای که نمی دونم تیکه هاشو از

زیر پای کدوماتون بردارم.کاش همه این روزا خواب باشه.اما نه من بیدارم

....بیداره...بیدار...

خدایا کمکم کن....خودت جواب این سکوت واشکا رو بده خدااااااااا..........


نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 | 22:18 | + | موضوع: |

 

زمانی بود که در دلم نشستی ، با تمام وجود دلم را شکستی،رفتی و آن روزها گذشت ،

نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من ، یادم می آید  لحظه رفتنت گفتی دیگر نه تو نه من!

نمیخواهم بازگردم به گذشته ، باز هم مثل گذشته تکرار میکنم که گذشته ها گذشته اما شاخه ای که


     شکسته ، دیگر نشکفته…. دلی که شکسته دیگر به هیچ دلی ننشسته…

چه دلتنگی هایی کشیدم ، چه تلخی هایی چشیدم ، هر چه میرفتم ، نمیرسیدم، هر چه نگاه میکردم ،نمیدیدم

با آن حالی که داشتم ، اگر در حال خودم نیز نبودم باز هم میفهمیدم چه دردی در دل دارم…



با آن دل شکسته ، این من از زندگی خسته ، در خواب هم قطره های اشک ،بی خیال چشمانم نمیشدند!

شبهایم روز نمیشد، هر کاری میکردم دلم آرام نمیشد ، این دل خوش خیال هم بی خیال تو نمیشد!

                  به این خیال بود که شاید دوباره بیایی ، شاید خبری از آن بگیری…


نمیگویم به تو این رسمش نبود ، شاید رسم تو دلشکستن بود ، نمیگویم که چرا رفتی ، شاید رفتنت پایان

غم انگیز این قصه بود ، نمیگویم که چرا به دروغ گفتی عاشقم هستی ، شاید عشق از نگاه تو،به معنای

بی وفایی بود!

نمیخواهم به گذشته بازگردم و چشمهایم را تر کنم ، زیرا دوباره باید با یادت روزهایم را با غصه سر کنم..



نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه بیستم آذر 1391 | 19:56 | + | موضوع: |

 

نمی‌دانی چه دردی دارد که گاهی

شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی

ولیکن سینه‌ات لبریز از اشک است . . . نمی دانی!


نوشته شده توسط : غزل | چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 19:56 | + | موضوع: |

 

خاطره ها را رشوه می دهم

تا روزهایم از بی تو بودن صدایشان در نیاید.


نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 18:25 | + | موضوع: |

 

حال که این چنین  سرد میروی یادت باشد ...!!

چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی و اشکهایم را ببینی!

قرار نیست بیقراری ام را بفهمی!

قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شده ...

و چند واژه را پنهان کرده...

قرار نیست بفهمی  دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است...

قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرده...

اما اینها را برایت می نویسم برای روزی که تو دلتنگ باشی

دلتنگ کسی که دوستش داری...!


نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 18:15 | + | موضوع: |

 


دارم با نبودنـَتـــ كنار مے آیـَم


فقط

با بودنـَتــ كنارَش

كنار نمے آید دلـَمـ



بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد...

من تو را در قلبم دارم

نه در دنیا ...



تــــو هــــم شــــده ای انقــــلاب زنــــدگــــی مــــن

حــــالا هــــر آنچــــه در زنــــدگــــی مــــن اســــت تــــاریــــخ دار شــــده

قبــــل از "تــــو" ....

بعــــد از "تــــو"....



دیـــــگر بتــــو فکـــر نـــمیـــکنـــم ....

گنـــاه اســـت ...

چـــــشم داشــــتن به مــــالِ غــــریبــــه هــــا...!!!



قلبم تیر می كشد !.!.!

این تنها طرحیست كه از تو در سینه ام یادگار مانده است !.!.!



خوب من ...

سیب را چیدم

تـا ببینی تو را میخواهم ،

نه بهشت را . . .



سیصد و شصت و پنجمین روزی است که

نه نامه ای بسته شد به پای پرنده ای

و نه پرنده ای نشست لب پنجره اتاقـــِـ زیر شیربانی ...

نکند فراموشکار شده ای ...

.

.

.

دلم محکم چکی زیر گوشــِـ عقــل زد و گفت :

زبانت را گاز بگیر ..



جایی هست که دیگه کم میاری

از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. .

جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره

واسه همیشه کنارت باشه

من الان اونجام .....!

... تو کجایی ؟

نوشته شده توسط : غزل | جمعه بیست و یکم مهر 1391 | 12:8 | + | موضوع: |

 

مدام گفتی خیالت تخت من وفادارم


و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم


برای عشق بازی تو با دیگری...

خوش به حالش که وقتی در آغوشت آرام گرفت


به اومیگویی قبل تر از تو هیچ کس نبود در افکارم

نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 19:58 | + | موضوع: |

 


يكرنگ كه باشي چشمانش را ميزني


خسته ميشونداز رنگ تكراريت


اين روزهادوره رنگين كمان هاست





نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 19:45 | + | موضوع: |

قلبم رابازيچه كردي  

قلبم را به بازی گرفتی و بعد رهایم کردی ، غرورم را شکستی ،

اشکهایم را درآوردی، یک عالمه غم و غصه در دلم نشاندی ،

مرا نا امید از زندگی کردی.

دیگر از من چه میخواهی ای عشق؟
تو رهایم کردی اما هنوز هم یاد و خاطره هایت در قلبم مانده است

به انهانيز بگو مرارها كند خسته شدمك از كلام دروغين عشق

اما انچه دلم ميگويد همين است:نفرين برعشق


نوشته شده توسط : غزل | چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 | 14:52 | + | موضوع: |

يادت باشد  


یادت باشد که مرا آرزو به دل گذاشتی ، مرا در حسرت همه چیز گذاشتی…

یادت باشد که مرا بدجور به انتظار گذاشتی، ، دلم خشک خشک تشنه ی قطره ای محبت شده

یادت باشد که پا گذاشتی بر روی همه چیز ، فکر کنم دیگر دلت در فکر و خیال من نیست

یادت باشد که یادم نرفته حرفهایت ، آن همه قول و قرار های عاشقانه نیز که جای خودش ، بماند!

یادت باشد آن روز ، همان دیروز ، گفتی تا امروز مال هم میمانیم ، همدیگر را تنها نمیگذاریم ، چه خوش

خیال بودم ، فکر فردا نبودم ، دیروز را میدیدم که عاشقانه با منی ، نمیدانستم روزی از دلم ، دل میکنی

یادت باشد که نرفته از یادم گذشته ها را ، کارم شده فکر کردن و افسوس خوردن ، خیلی سخت است در

اوج عاشقی از عشق مردن…

خیلی سخت است غنچه عشق در قلبت بشکفد و همان لحظه پر پر شود ، لحظه پژمرده شدنش را با

چشمهای خودت ببینی و بفهمی آن گل مال تو نبوده ، با هوای قلب تو سازگار نبوده….

یادت باشد که دلخوشی هایت مرا به اوج برد ، یادت نرود که مرا با دستهای خودت رها کردی به جایی که

دیگر خودت نیستی ،

یادت باشد همه چیز را ، یادت باشد که یادم نرفته بی وفایی هایت

، میدانستم شاید روزی قلبت با دلم راه نیاید…


نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 18:10 | + | موضوع: |

چگونه ميگذرد؟  

حالا حرفهايمان بماند براي بعد........


دلخوری هـــــــايمـــــــان


دلتنگي هايمان


وتمام اشكهاي من...

با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد


کــــــه بامن نمي گذشت. . . ؟


نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 12:5 | + | موضوع: |

 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن

عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه

ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:32 | + | موضوع: |

فراموشت كردم عشق دروغ  



راه خودت را برو ، کاری به کار دلم نداشته باش

بیش از این مرا خسته نکن ، مرا بازیچه آن قلب نامهربانت نکن

دیگه طاقت ندارم ، صبرم تمام شده و دیگر نای اشک ریختن ندارم

ماندم و باور نکردی ، ماندی و در حقم بی محبتی کردی ، رفتی و شکستم
دوباره آمدی و من شکسته لحظه ای شکفتم ، دوباره پرپرم کردی ، ریشه ام

را از جا کندی و راحتم کردی….

نه خودت را میخواهم ، نه خاطره هایت را ، برو که عشقت را گذاشتم زیر پا


گرچه هنوز برای دلم عزیزی ، گرچه گهگاهی هوس بودنت را میکنم ، به

سراغم نیا که دوباره  دلم را نفرین میکنم

راه خودت را برو ، بی خیال من شو ، نه قلبم به درد تو میخورد نه احساسم

،اگر بازی را شروع کنم دوباره میبازم


دیگر عشقت برایم رنگ و رویی ندارد ، آغوشت را باز نکن که جز هوس لذتی ندارد…
نه افسوس گذشته را میخورم ، نه حسرت آینده را ، دلم میسوزد که چرا قلبم

را فدا کردم در این راه


راهی که مال من  نبود راهي كه توبراي هوس امدي ومن براي عشق،

اگر هم خودم خواستم ، جنس تو از عشق نبود ، اگر عاشقت شدم اشتباه

از قلب ساده ام بود…


بعد از اینهمه بی وفایی هایت ، دیگر به دنبال چه هستی ، با چه زبانی بگویم ،

تو قلب ودل من رو شكستي ، ديگرهمان نیستی که دلم را آرام کنی ، نیستی که

در هوای سرد دلتنگی ها مرا گرم کنی..

نه دیگر بودنت را نمیخواهم نه عشق پرهوست را

نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:32 | + | موضوع: |

 


ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای

 روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام

شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست
.


ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،

غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست


ببار که دلم گرفته است ، چشمهایم از اشک ریختن

خسته است.



ببار ای باران ، که سکوت این لحظه ها با صدای تو و

صدای گریه هایم شکسته شود، دلم از غصه ها خالی

 شود و لحظه هایم مثل همیشه بارانی شود.


ببار ای باران ، آمدن تو مرا آرام میکند ، قطره های تو

 مرا از چشمان غریبه ها پنهان میکند.


چه آمد بر سرم که اینگونه پریشانم ، باور ندارم که
اینگونه تنهایم .

چه آمد بر سرم که اینک آرزوی کسی را دارم که با من قدم

 بزند در زیر قطره های باران، درد دل کند با من در این حال

 و هوای دلگیر آسمان.


ببار ای باران که غم از دلم رفتنی نیست ، هوای سرد قلبم گرم

شدنی نیست.

راهم را گم کرده ام در کوچه پس کوچه های شهر در این

شب بارانی ، کجا بروم، من که سرپناهی را جز تو ندارم

 ای باران ، در آغوش چه کسی آرام بگیرم من که هیچکس

 جز خدا را ندارم ای آسمان.


ببار ای باران ، این آرامش ناخواسته ام را در زیر قطره های

باوفایت از من نگیر ، بی وفا نباش ، ای باران با وفا تنها همین

 شب هوای مرا داشته باش .

نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه نهم مرداد 1391 | 13:9 | + | موضوع: |

عشق دلشكسته  

دوستــــت دارم


به انـدازه ی تمــــامـ لحظه هـایی


که به یاد من نیستی


به اندازه ی تمــــام شبهایی که


با حرف هایت آزرده ام کردی..


به اندازه ی تمــــام شبهای بارانی ام...


نوشته شده توسط : غزل | یکشنبه هشتم مرداد 1391 | 10:21 | + | موضوع: |

عاشقت خواهم ماند  

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی...

دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم...

درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی...

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی...

در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی...

در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی...

این گونه شاید احساساتم نمیرد؛

 همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که تا همیشه، عاشقند...

             مينويسم به اميد اينكه روزي سخنان پنهان شده قلبم را بخواند...

نوشته شده توسط : غزل | شنبه هفتم مرداد 1391 | 19:6 | + | موضوع: |

عشقت در قلبم ابدي خواهد ماند  

                                                 


                                                                      به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام…

نوشته شده توسط : غزل | شنبه هفتم مرداد 1391 | 15:2 | + | موضوع: |

عشق رفته ام  

       
         
براي رسيدن به تو سوگندهانوشتم برروي گلبرگهاي

              
زيباي گل شقايق وحال براي رسيدن به جدايي 

                 
اشكم راباياد تو ميريزم وعشقم را باياد

                      
شقايق پرپر ميكنم تا فراموش 
                                          
                        
كنم لحظه هاي باتو بودن را

                          
                      

                    
                             
نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه پنجم مرداد 1391 | 16:50 | + | موضوع: |

كاش عشقت دروغ نبود  

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است


چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم


ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد


اما ديگر برايم باور شدکه بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند



و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...


چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟سادگيم را ؟


اما بدان...سادگيم را ساده نگير


باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...


با تو دنيايي نقره اي ساختم


با تو نفس کشيدم...


به تو اميد بستم...


چه راحت شکستي و رفتي...


چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...


چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر


بدبخت وساده بودم...


تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر


منو به بدترين شکل بازي دادي..


مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...


من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...


دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...اما...


  من تاابد عشقي كه در قلبم ساختم راعشق واقعي ميدانم وبس......




نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه پنجم مرداد 1391 | 12:40 | + | موضوع: |