ساخت کد موزیک




تقدیمی به....  

هیچکس در این دنیا نیست برایم با ارزش تر از تو ،


و هیچکس در این دنیا نیست جز تو  که به اندازه وسعت قلبم او را بخواهم


و این حس و این لحظه برایم مقدس است ، چونکه تو اینک در کنارمی و قلبم



از همینجا احساسش را برای تو مینویسد برای تو که قبل از اینکه این شعر را بنویسم


تو خودت حرف دلم را خوانده بودی



وقتی در کنارمی احساس غربت نمیکنم ، آرامم و از این زمانه سرد شکایت نمیکنم



وقتی در کنارمی از خستگی های زندگی رها میشوم ، میروم در حس تو ،


و یک عاشق واقعی میشوم


وقتی در کنارمی این گرمای وجودت است که به من شوق نفس کشیدن میدهد ،



این عطر حضورت است که به من عشق زندگی را میدهد


بی خیال از هر چه غم است در این دنیا ، تو را عشق است


که خدا به من داده این فرشته زیبا را



نه دلتنگی ، نه نا امیدی ، وقتی تو هستی چه لحظه ای بهتر از این


چه لحظه ای زیباتر از این که تو مرا در میان خودت میگیری ،


چه حسی قشنگتر از این که مرا نوازش میکنی و به وجودم افتخار میکنی…



هیچ لحظه ای را در زندگی ام با این حس عوض نمیکنم ، من تو را به هیچ قیمتی رها نمیکنم



دوستت دارم ای زیباترین حس زندگی ام ، دوستت دارم ای تو که مرا به اندازه


وسعت قلبم دوست داری قلبی که به وسعت نگاه تو است ،


نگاهی که به اندازه یک دنیا برایم با ارزش است!



که این نگاه تو است که مرا تا آن سوی دنیا میکشاند ،


مرا به پرواز در می آورد تا از آن بلندی ها عشقم را ببینم که می تابد بر سرزمین قلبم


دوستت دارم عزیزم ، دوستت دارم بهترینم ، و میگویم دوستت دارم


چون که کلامی با ارزش تر از این برای من نیست تا به قلب مهربانت ابراز کنم



و حسی بالاترو شیرین تر از این نیست که با گفتنش قلبت را آرام کنم


و هیچکس در این دنیا نیست برایم با ارزش تر از تو ،


و هیچکس در این دنیا نیست جز تو  که به اندازه وسعت قلبم او را بخواهم



و این حس و این لحظه برایم مقدس است ، چونکه تو اینک در کنارمی


و قلبم از همینجا احساسش را برای تو مینویسد برای تو که


قبل از اینکه این شعر را بنویسم تو خودت حرف دلم را خوانده بودی…

نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 19:18 | + | موضوع: |

عشق زیبا  


با تیشه خیال تراشیده ام تو را



در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را



از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟



یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را


هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ



من از تمام گل ها بوییده ام تو را



رویای آشنای شب و روز عمر من!



در خواب های كودكی ام دیده ام تو را



از هر نظر تو عین پسند دل منی



هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را



زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست



زیرابه این دلیل پرستیده ام تو را



با آنكه جز سكوت جوابم نمی دهی



در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را



از شعر و استعاره و تشبیه برتری



با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را

نوشته شده توسط : غزل | یکشنبه دوازدهم آبان 1392 | 18:27 | + | موضوع: |

 

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم...


چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم...


تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی...


ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم...


تو دریایی ترینی ، آبی وآرام وبی پایان..


ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم...


تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف..


ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم...


نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته...


به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم..


تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار...


ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم...


تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم...


ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم...


تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها...


ومن هم یک کبوتر تشنه  باران درمانم...


بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من...


ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم..


شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم...


هنوز ازعطر دستانت پراز شوق است دستانم...


تو فکر خواب گل هایی که یک شب باد ویران کرد....


ومن خواب ترا می بینم ولبخند پنهانم...


تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد...


ومن مرغی که ازعشقت فقط بی تاب وحیرانم...


تو می آیی ومن گل می دهم درسایه چشمت...


وبعد ازتو منم با غصه های قلب سوزانم...


تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد...


ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم...


شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده...


وشاید یک مه کمرنگ ازشعری که می خوانم..

.

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد...


که تو یک شب بگویی ، دوستم داری تو ، می دانم...


غروب آخرشعرم پراز آرامش دریاست...


ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم...


به جان هرچه عاشق توی این دنیای پرغوغاست...


قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم...


بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد...


دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم...

نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 19:31 | + | موضوع: |

 

زمانی بود که در دلم نشستی ، با تمام وجود دلم را شکستی،رفتی و آن روزها گذشت ،

نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من ، یادم می آید  لحظه رفتنت گفتی دیگر نه تو نه من!

نمیخواهم بازگردم به گذشته ، باز هم مثل گذشته تکرار میکنم که گذشته ها گذشته اما شاخه ای که


     شکسته ، دیگر نشکفته…. دلی که شکسته دیگر به هیچ دلی ننشسته…

چه دلتنگی هایی کشیدم ، چه تلخی هایی چشیدم ، هر چه میرفتم ، نمیرسیدم، هر چه نگاه میکردم ،نمیدیدم

با آن حالی که داشتم ، اگر در حال خودم نیز نبودم باز هم میفهمیدم چه دردی در دل دارم…



با آن دل شکسته ، این من از زندگی خسته ، در خواب هم قطره های اشک ،بی خیال چشمانم نمیشدند!

شبهایم روز نمیشد، هر کاری میکردم دلم آرام نمیشد ، این دل خوش خیال هم بی خیال تو نمیشد!

                  به این خیال بود که شاید دوباره بیایی ، شاید خبری از آن بگیری…


نمیگویم به تو این رسمش نبود ، شاید رسم تو دلشکستن بود ، نمیگویم که چرا رفتی ، شاید رفتنت پایان

غم انگیز این قصه بود ، نمیگویم که چرا به دروغ گفتی عاشقم هستی ، شاید عشق از نگاه تو،به معنای

بی وفایی بود!

نمیخواهم به گذشته بازگردم و چشمهایم را تر کنم ، زیرا دوباره باید با یادت روزهایم را با غصه سر کنم..



نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه بیستم آذر 1391 | 19:56 | + | موضوع: |

 

نمی‌دانی چه دردی دارد که گاهی

شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی

ولیکن سینه‌ات لبریز از اشک است . . . نمی دانی!


نوشته شده توسط : غزل | چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | 19:56 | + | موضوع: |

 

خاطره ها را رشوه می دهم

تا روزهایم از بی تو بودن صدایشان در نیاید.


نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 18:25 | + | موضوع: |

 

حال که این چنین  سرد میروی یادت باشد ...!!

چیزی به جا نگذاری مبادا برگردی و اشکهایم را ببینی!

قرار نیست بیقراری ام را بفهمی!

قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شده ...

و چند واژه را پنهان کرده...

قرار نیست بفهمی  دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است...

قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرده...

اما اینها را برایت می نویسم برای روزی که تو دلتنگ باشی

دلتنگ کسی که دوستش داری...!


نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 18:15 | + | موضوع: |

 


دارم با نبودنـَتـــ كنار مے آیـَم


فقط

با بودنـَتــ كنارَش

كنار نمے آید دلـَمـ



بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد...

من تو را در قلبم دارم

نه در دنیا ...



تــــو هــــم شــــده ای انقــــلاب زنــــدگــــی مــــن

حــــالا هــــر آنچــــه در زنــــدگــــی مــــن اســــت تــــاریــــخ دار شــــده

قبــــل از "تــــو" ....

بعــــد از "تــــو"....



دیـــــگر بتــــو فکـــر نـــمیـــکنـــم ....

گنـــاه اســـت ...

چـــــشم داشــــتن به مــــالِ غــــریبــــه هــــا...!!!



قلبم تیر می كشد !.!.!

این تنها طرحیست كه از تو در سینه ام یادگار مانده است !.!.!



خوب من ...

سیب را چیدم

تـا ببینی تو را میخواهم ،

نه بهشت را . . .



سیصد و شصت و پنجمین روزی است که

نه نامه ای بسته شد به پای پرنده ای

و نه پرنده ای نشست لب پنجره اتاقـــِـ زیر شیربانی ...

نکند فراموشکار شده ای ...

.

.

.

دلم محکم چکی زیر گوشــِـ عقــل زد و گفت :

زبانت را گاز بگیر ..



جایی هست که دیگه کم میاری

از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. .

جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره

واسه همیشه کنارت باشه

من الان اونجام .....!

... تو کجایی ؟

نوشته شده توسط : غزل | جمعه بیست و یکم مهر 1391 | 12:8 | + | موضوع: |

 

مدام گفتی خیالت تخت من وفادارم


و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم


برای عشق بازی تو با دیگری...

خوش به حالش که وقتی در آغوشت آرام گرفت


به اومیگویی قبل تر از تو هیچ کس نبود در افکارم

نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 19:58 | + | موضوع: |

 


يكرنگ كه باشي چشمانش را ميزني


خسته ميشونداز رنگ تكراريت


اين روزهادوره رنگين كمان هاست





نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 19:45 | + | موضوع: |

قلبم رابازيچه كردي  

قلبم را به بازی گرفتی و بعد رهایم کردی ، غرورم را شکستی ،

اشکهایم را درآوردی، یک عالمه غم و غصه در دلم نشاندی ،

مرا نا امید از زندگی کردی.

دیگر از من چه میخواهی ای عشق؟
تو رهایم کردی اما هنوز هم یاد و خاطره هایت در قلبم مانده است

به انهانيز بگو مرارها كند خسته شدمك از كلام دروغين عشق

اما انچه دلم ميگويد همين است:نفرين برعشق


نوشته شده توسط : غزل | چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 | 14:52 | + | موضوع: |

چگونه ميگذرد؟  

حالا حرفهايمان بماند براي بعد........


دلخوری هـــــــايمـــــــان


دلتنگي هايمان


وتمام اشكهاي من...

با او چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد


کــــــه بامن نمي گذشت. . . ؟


نوشته شده توسط : غزل | سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 | 12:5 | + | موضوع: |

 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن

عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه

ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:32 | + | موضوع: |

فراموشت كردم عشق دروغ  



راه خودت را برو ، کاری به کار دلم نداشته باش

بیش از این مرا خسته نکن ، مرا بازیچه آن قلب نامهربانت نکن

دیگه طاقت ندارم ، صبرم تمام شده و دیگر نای اشک ریختن ندارم

ماندم و باور نکردی ، ماندی و در حقم بی محبتی کردی ، رفتی و شکستم
دوباره آمدی و من شکسته لحظه ای شکفتم ، دوباره پرپرم کردی ، ریشه ام

را از جا کندی و راحتم کردی….

نه خودت را میخواهم ، نه خاطره هایت را ، برو که عشقت را گذاشتم زیر پا


گرچه هنوز برای دلم عزیزی ، گرچه گهگاهی هوس بودنت را میکنم ، به

سراغم نیا که دوباره  دلم را نفرین میکنم

راه خودت را برو ، بی خیال من شو ، نه قلبم به درد تو میخورد نه احساسم

،اگر بازی را شروع کنم دوباره میبازم


دیگر عشقت برایم رنگ و رویی ندارد ، آغوشت را باز نکن که جز هوس لذتی ندارد…
نه افسوس گذشته را میخورم ، نه حسرت آینده را ، دلم میسوزد که چرا قلبم

را فدا کردم در این راه


راهی که مال من  نبود راهي كه توبراي هوس امدي ومن براي عشق،

اگر هم خودم خواستم ، جنس تو از عشق نبود ، اگر عاشقت شدم اشتباه

از قلب ساده ام بود…


بعد از اینهمه بی وفایی هایت ، دیگر به دنبال چه هستی ، با چه زبانی بگویم ،

تو قلب ودل من رو شكستي ، ديگرهمان نیستی که دلم را آرام کنی ، نیستی که

در هوای سرد دلتنگی ها مرا گرم کنی..

نه دیگر بودنت را نمیخواهم نه عشق پرهوست را

نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:32 | + | موضوع: |

 


ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای

 روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام

شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست
.


ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،

غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست


ببار که دلم گرفته است ، چشمهایم از اشک ریختن

خسته است.



ببار ای باران ، که سکوت این لحظه ها با صدای تو و

صدای گریه هایم شکسته شود، دلم از غصه ها خالی

 شود و لحظه هایم مثل همیشه بارانی شود.


ببار ای باران ، آمدن تو مرا آرام میکند ، قطره های تو

 مرا از چشمان غریبه ها پنهان میکند.


چه آمد بر سرم که اینگونه پریشانم ، باور ندارم که
اینگونه تنهایم .

چه آمد بر سرم که اینک آرزوی کسی را دارم که با من قدم

 بزند در زیر قطره های باران، درد دل کند با من در این حال

 و هوای دلگیر آسمان.


ببار ای باران که غم از دلم رفتنی نیست ، هوای سرد قلبم گرم

شدنی نیست.

راهم را گم کرده ام در کوچه پس کوچه های شهر در این

شب بارانی ، کجا بروم، من که سرپناهی را جز تو ندارم

 ای باران ، در آغوش چه کسی آرام بگیرم من که هیچکس

 جز خدا را ندارم ای آسمان.


ببار ای باران ، این آرامش ناخواسته ام را در زیر قطره های

باوفایت از من نگیر ، بی وفا نباش ، ای باران با وفا تنها همین

 شب هوای مرا داشته باش .

نوشته شده توسط : غزل | دوشنبه نهم مرداد 1391 | 13:9 | + | موضوع: |

عشق دلشكسته  

دوستــــت دارم


به انـدازه ی تمــــامـ لحظه هـایی


که به یاد من نیستی


به اندازه ی تمــــام شبهایی که


با حرف هایت آزرده ام کردی..


به اندازه ی تمــــام شبهای بارانی ام...


نوشته شده توسط : غزل | یکشنبه هشتم مرداد 1391 | 10:21 | + | موضوع: |

عاشقت خواهم ماند  

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی...

دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم...

درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی...

گوش خواهم داد بی هیچ سخنی...

در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی...

در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی...

این گونه شاید احساساتم نمیرد؛

 همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست...

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که تا همیشه، عاشقند...

             مينويسم به اميد اينكه روزي سخنان پنهان شده قلبم را بخواند...

نوشته شده توسط : غزل | شنبه هفتم مرداد 1391 | 19:6 | + | موضوع: |

عشقت در قلبم ابدي خواهد ماند  

                                                 


                                                                      به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام…

نوشته شده توسط : غزل | شنبه هفتم مرداد 1391 | 15:2 | + | موضوع: |

عشق رفته ام  

       
         
براي رسيدن به تو سوگندهانوشتم برروي گلبرگهاي

              
زيباي گل شقايق وحال براي رسيدن به جدايي 

                 
اشكم راباياد تو ميريزم وعشقم را باياد

                      
شقايق پرپر ميكنم تا فراموش 
                                          
                        
كنم لحظه هاي باتو بودن را

                          
                      

                    
                             
نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه پنجم مرداد 1391 | 16:50 | + | موضوع: |

كاش عشقت دروغ نبود  

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است


چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم


ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد


اما ديگر برايم باور شدکه بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند



و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...


چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟سادگيم را ؟


اما بدان...سادگيم را ساده نگير


باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...


با تو دنيايي نقره اي ساختم


با تو نفس کشيدم...


به تو اميد بستم...


چه راحت شکستي و رفتي...


چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...


چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر


بدبخت وساده بودم...


تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر


منو به بدترين شکل بازي دادي..


مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...


من بازيچه نيستم...عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي...


دروغي بزرگ که منو دوست داشتي ...اما...


  من تاابد عشقي كه در قلبم ساختم راعشق واقعي ميدانم وبس......




نوشته شده توسط : غزل | پنجشنبه پنجم مرداد 1391 | 12:40 | + | موضوع: |